باران گل
چقدر خوب است صبح روزی که قرار است سفرکرده هایت بازگردند،اصلا هوا یک جور دیگر میشود باران نم نم میزند و حس طراوت تمام وجودت را فرا میگیرد.
بیدار که شدیم پر از حس نشاط بودیم و با معده ی خالی آشپزی را آغاز کردیم قورمه سبزی و پلوی خوش عطر شمالی به به! چه بوی دلپذیری فضای خانه را پر کرد. حالا وقت زدودن گرد و غبار از تمام سطوح بود چقدر همه چیز بوی زندگی گرفت و بعد از آن یک دوش آب گرم، کلی سرحالمان آورد. اجاق را خاموش کردیم و فضای دلنشین خانه را ترک و با دو ساعت تاخیر در محل کارمان حاضر شدیم. حالا دلمان دیگر شور ناهار را نمیزند و بی صبرانه منتظریم تا هواپیمای حامل عزیزانمان ساعت 1:30 ظهر بنشیند و ما خودمان را در آغوششان رها سازیم.
اصلا به سوغاتی فکر نکرده ایم اینبار!!!
این روزهای زندگی هم دارد میگذرد دلمان را خوش کرده ایم به برگزاری یک کنفرانس که قرار است در تیرماه سال جاری اتفاق بیفتد. همه کار میکنیم و لذت هم میبریم. از طراحی لوگو و پوستر و سربرگ بگیر تا نامه نگاری های اداری برای دانشگاهها و قطبهای صنعتی جهت دعوت به جلسات مختلف، از آن طرف یک پایمان در جلسات هماهنگیست یک پایمان در دبیرخانه کنفرانس......خلاصه میگذرانیم و تجربه می اندوزیم و در اجتماع برای خودمان راست راست راه میرویم...
رنگ روزهای زندگیمان پرتقالی است هنوز نه حرارت سرخی سیب را دارد و نه به سردی زردی لیمو میماند. مهم این است که بیرنگ نیست و همین برای شاد بودن اندکمان هم بس است
بابا مامان عزیزمان هم این روزهایشان پر است از معنویت، کربلا هستند و دعاگوی ته تغاری دلبندشان
با سینه ای مالامال از درد و با تنی رنجور از بی مهری روزگار، عزادار پاکترین بانوی عالمم.
بانوی یاسها، چه حسی دارد این شبها، که اگر تاب گریه میان آغوش مادرم را ندارم سر بر دامان پر مهرت میگذارم و های های بر تمامی غمهایم گریه میکنم بانویم چادرت را پناهم کن که سخت از گزند روزگار هراسانم
این همه حرف یک پاسخ ندارد؟
سجاده گشوده ام، بالای سرم آسمان است، خودم میان زمین و هوا ، زودتر از وقت مزاحم شده ام ببخش، بنده ات آنتایم نیست. سجاده گشوده ام نگاهم میان آسمان به دنبال توست، اشک پهنای صورتم را پوشانده، میخوانمت مگر نزدیک تر نیستی از این رگ خشکیده ی گردنم "خـــــدا" و منتظرم اجابت کنی مرا، برایم فقط یک حرف بگو یا برایم با ابرها یک کلمه بنویس فقط از جانب خودت باشد خود خودت، نگذار میانمان فاصله باشد اگر پاسخی داده ای هنوز نشنیده ام گوشهایم سنگین است بلندتر بگو خودت میدانی چه میخواهم، میخواهم تو بگویی همین
صدای اذان گوش جانم را نوازش میدهد انتظار به سر رسید قامت میبندم بر سجاده عشق و به ملاقاتت می آیم
با من سخن بگو........این همه حرف یک پاسخ ندارد؟
برای تو که تازگی ها مشتری بازار حرفهایم شده ای میگویم تردید نیست آنچه دل را تنگ میکند...دلم برای آنچه بوده ام تنگ است برای شیطنتهایم بازیهایم لباسهایم حتی برای صدای خنده هایم دلم تنگ است
و گاهی دلم میگیرد از آن همه وقتی که برای رویایی شدن گذاشتم، از آن همه عشقی که برای آرام شدن، هر روز و هر روز پیشکشت کردم و خودت خوب میدانی که بی فایده بود تمام تلاشم و یاد گرفتم دیگر گدایی نکنم برای عشق
گذشته ها گذشته اما دل است دیگر، حرف حساب سرش نمیشود حساب تردید برایش باز نکن
گاهی دلم هوایی میشود نفسم بوی "خانه" میگیرد خانه ای که روزی با تک تک آجرهایش زندگی میکردم صبح به صبح گرد و غبار میزدودم از گوشه به گوشه اش. همیشه از اتاق خواب شروع میکردم اتاقی که برای انتخاب پرده اش بیشترین وسواس را به خرج دادم پرده ای به رنگ صورتی ملایم با گلهای روبان دوزی شده و دلم هر جا که بود تنگ حجم اتاق میشد...
شب است در خیالم شمع ها را روشن میکنم صدای موسیقی ملایمی در فضا میپیچد آن لباس خوشرنگ صورتی که یادت هست همان را میپوشم در آیینه حجم تب دار تنم شعله میکشد موهایم شانه های برهنه ام را پوشانده در چشمانم عشق فریاد میزند میخواهم خانه را گرم کنم .... اما خانه آتش میگیرد
دلم برای خانه تنگ است
همیشه بهار زیبا و دوست داشتنی است. حس یک آغاز، حس نو شدن و متولد شدن
سال سختی را پشت سر گذاشته ام سالی که روزها و شبهایش رنگ غم داشت چه شبهایی که در کنار شمع روشن اشک ریختم تا خالی شوم از تمام خاطرات، از تمام حرفها، از تمام من ها و از تمام یک زندگی
بهار آمد ، پاهایم ناتوان از بار سنگین غصه، قدم گذاشت بر بهاری دیگر از عمر. توکل که بر خدا باشد هیچ گامی سست نیست پس شروع کرده ام برای ساختن یک زندگی، گام به گام با بهار پیش خواهم رفت دعایم کنید که سخت محتاجم
| Design By : Pichak |

